سوداگران در شکل دوست/برنارفیقان شرم باد |
|
«ما حتی نمیدانیم که این «زندگی زنده و واقعی» در کجاست و اساسا چیست و چه نام دارد. تجربه میکنیم: تنهایمان بگذارند، کتابهایمان را بگیرند، آن وقت سرگشته خواهیم شد و به خطا خواهیم رفت. و نخواهیم دانست به که باید پناه ببریم و به کدام سو توجه کنیم. چه چیز را دوست بداریم؛ و از چه چیز نفرت داشته باشیم؛ چه چیز را تجلیل کنیم؛ و چه چیز را تحقیر. بر ما حتی دشوار است که بشر باشیم: بشر عادی و واقعی؛ بشر دارای گوشت و پوست، با تن و خون و رگ و ریشه. ما از چنین بودنی شرمساریم؛ آن را ننگ و عار میشماریم. ما پیوسته سعی بر آن داریم که هرچه تمامتر هیات و نوع انسان بیسابقهً کلی را به خود بگیریم.» «ما مرده به دنیا میآییم. مدتهاست که دیگر نسلهای ما از پشت پدران و از رحم مادرانی زنده به دنیا نیامدهاند...دانستن این معنا حتی برایمان دلچسب است، لذت میبریم که چنین هستیم؛ ما ساختگی و تصنعی هستیم و دائما نیز بر این تصنعیبودن افزوده میشود. مدتهاست که به آن خو کردهایم. به گمانم به زودی بر آن خواهیم شد تا ترتیبی بدهیم که به صورت اندیشه محض متولد شویم.» فیودور داستایوسکی
+نوشته شده دریکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 21:9 توسط بازیچه | در اواسط بهمن هستیم...بد نیست یادی هم از دهه زجر کنیم "باز باران"
باز اخوند ، با عمامه ، با دروغ های فراوان ، می خورد از مال مردم می پرد بر کول مردم ، کودکی تنبل به حوزه ، همچو بلبل مداح و روضه ، یادم آید از فلسطین ازبلندی های جولان از دلار نفت ایران ، حرفهای احمقانه از رجایی زمانه، دور می گشتم ز خانه ، شرع چون شمشیر بران پاره می کرد مغز ما را ، بشنو اینک کودک من ، از زبان مام میهن، مرز و بوم پاک ایران ، ایرن رئیس جهمور نادان، کرد ویران کرد ویران!
اخوند های حاکم بر ایران خطاب به مردم عراق : مردم عراق، اولين گام در جهت دمكراسي مردمي مبارك باشد... كه من نميدونم چيه! +نوشته شده دریکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 17:33 توسط بازیچه |
می خواهم شبیه آتش بمیرم، مثل کومه ای از آتش خاموش بشوم و هیچ چیز ، حتی مشتی خاکستر، از من باقی نماند...! +نوشته شده درجمعه بیستم دی 1387ساعت 20:30 توسط بازیچه | اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستيد، قدر سلامتى خود را بدانيد زيرا يک ميليون نفر تا يک هفته ديگر زنده نخواهند بود. اگر تاکنون از آسيبهاى جنگ، وضعيت شما از وضعيت ٥٠٠ ميليون نفر در دنيا بهتر است. اگر میتوانيد بدون ترس از زندانى شدن يا مرگ، وارد مسجد (يا کليسا) شويد، وضع شما از ٣ ميليون نفر در دنيا بهتر است. اگر در يخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد، در اين صورت شما از ٧٥٪ مردم جهان ثروتمندتر هستيد. اگر در بانکى حساب داريد، و اگر در جيبتان پول داريد،
اگر شما اين نوشته را میخوانيد، از سه خوشبختى بهرهمند هستيد: 1- يک کسى به فکر شما بوده است. 2- شما به ٢٠٠ ميليون نفرى که قادر به خواندن نيستند تعلّق نداريد. 3- و ... شما جزو ١٪ از مردم دنيا هستيد که کامپيوتر دارند.
به قول يکنفر: طورى کار کنيد که انگار نيازى به پول نداريد، طورى عشق بورزيد که انگار هرگز آزرده خاطر نشدهايد، طورى برقصيد که انگار هيچکس شما را نمیبيند، طورى آواز بخوانيد که انگار هيچکس صداى شما را نمیشنود، و بالاخره طورى زندگى کنيد که انگار زمين، بهشت است.
+نوشته شده درپنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 8:23 توسط بازیچه | +نوشته شده درسه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 11:22 توسط بازیچه | شبی مست و خراب میگذشتم ز ویرانه ای چشم مستم خیره شد بر خا نه ای نرم نرمک برفتم تا کنار پنجره ای بدیدم صحنه دیوانه ای
پدری کور و فلجافتاده در گوشه ای مادری مست و پریشان همچو پروانه ای پسرک از سوز سرما میزند دندان به لب خوهرک مشغول عیش و نوش با بیگانه ای پس از ان سوگند باد کردم هرگز مست نروم سوی ویرانه ای تا نبینم دختری عصمت فروش بهر نان خانه ای +نوشته شده درسه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 16:1 توسط بازیچه |
نمیدانم تو می خوانی زچشمم حرفهایم را نمیدانم تو می بینی نگاه بی صدایم را که میگوید بدون مهربانیهای بی حدت بدون عشق تو هیچم
+نوشته شده درپنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 2:35 توسط بازیچه | دلی دارم که گلدانی ندارد دلی دارم که دلداری ندارد گلی دارم که گلدانش شکسته دلی دارم که غم در آن نشسته عشق به زندگی را فریاد می زنیم اما افسوس که در هیاهوی بی رنگ عاطفه ها گاهی قلبهایمان را در تفنای اندکی محبت به ودیعه می گذاریم پس یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد زهر بی سرپایی طلب عشق نکنیم در این دنیا زبس که دیدم نامرادی دیگر از هرسایه چون آهوی صحرا میگریزم میگریزم به امید برنگشتن سوی مردم هرچه زشتی دیدم از این خلق زیبا دیدم
+نوشته شده درجمعه پنجم مهر 1387ساعت 14:23 توسط بازیچه |
![]() بسم الله الرحمن ارحيم
انا انزلناه فى ليلة القدر من كل امر سلام هى حتى مطلع الفجر
قدر، شب مقدرات ترجمه سوره قدر: ما اين قرآن عظيم الشان را (كه رحمت واسع و حكمت جامع است) در شب قدر نازل كرديم و چه تو را به عظمت اين شب قدر آگاه تواند كرد، شب قدر (به مقام و مرتبه) از هزار ماه بهتر و بالاتر است در اين شب فرشتگان و روح (جبرئيل) به اذن خدا (بر مقام ولايت نبى و امام عصر (عج) از هر فرمان (و دستور الهى و سرنوشت مقدرات خلق را) نازل مى گردانند، اين شب، رحمت و سلامت و تهنيت است تا صبحگاه. (شهود) ((شب قدر)) يا ((ليلة القدر)) مشهورترين نام اين شب است. مفسران درباره اينكه چرا اين شب را ((شب قدر)) گفته اند و ((قدر)) به چه معناست، سه معنا را انتخاب كرده اند: +نوشته شده درجمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 23:36 توسط بازیچه | چشات گفتن كه بشكن من شكستم شك نكردم هزار بار مردم و ميميرمو باز ترك نكردم شك نكردم
عشق زندگی درمن خیلی وقته مرده
قفس داران سکوتم راشکستن
دل دائم صبورم را شکستن
به جرم پابه پای عشق رفتن
پروبال عبورم راشکستن
مراازخلوتم بیرون کشیدن
چه بی پرواحضورم راشکستن
تمنادرنگاهم موج میزد
ولی رویای دورم راشکستن
+نوشته شده درجمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 22:54 توسط بازیچه |
به سراغ من اگر می آیی نرم و آهسته بیا مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
دید مجنون را یکی صحرانورد در میان بادیه بنشسته فرد
ساخته بر ریگ ز انگشتان قلم می زند حرفی به دست خود رقم
گفت ای مفتون شیدا چیست این؟ می نویسی نامه؟سوی کیست این؟
هرچه خواهی در سوادش رنج برد تیغ صرصر خواهدش حالی سترد
کی به لوح ریگ باقی ماندش؟ تا کسی دیگر پس از تو خواندش
گفت شرح حسن لیلی می دهم خاطر خود را تسلی می دهم
می نویسم نامش اول و از قفا می نگارم نامه ی عشق و وفا
نیست جز نامی از او در دست من زان بلندی یافت قدر پست من
ناچشیده جرعه ای از جام او عشق بازی می کنم با نام او
سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي !......... هيچ کدام را نديد !!!! +نوشته شده درچهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 23:52 توسط بازیچه | واسه همیشه فراموشش کردم....حا لا راحت شدم ..................................................... هيچکس با من نيست !... مانده ام تا به چه انديشه کنم... مانده ام در قفس تنهايی... در قفس ميخوانم... چه غريبانه شبي ست... شب تنهايی من!.. ............................................................................ * * * * * * +نوشته شده درجمعه هشتم شهریور 1387ساعت 1:58 توسط بازیچه | فرق عشق با ادواج استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني... شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: چه آوردي ؟ با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق يعني همين...! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟ استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي... شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم . استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...! و این است فرق عشق و ازدواج ...
+نوشته شده درپنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 3:1 توسط بازیچه |
+نوشته شده دریکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 0:3 توسط بازیچه |
خسته ام از غم ، حبيبم ای خدا! دستم نمي گيري چرا؟
بي تو تنهايم ،غريبم ای خدا! دستم نمي گيري چرا؟
شب نشين كوچه هاي شهرم خودت هم شاهدي رحم كن بر من طبيبم ،ای خدا! دستم نمي گيري چرا؟
آشنايم با تمام غصه ها و گريه ها و ناله ها ،در فرازم ،در نشينم ای خدا ! دستم نمي گيري چرا؟
زخمي ام از زندگي ، تنهاي تنها ، پشت من از غم شكست گوشه چشمي ، غريبم ای خدا! دستم نمي گيري چرا؟
دوردورم از خوشي ها، زاده ام با نا خوشي ها چاره كن، پرگناهم ای خدا! دستم نمي گيري چرا؟
خانه ام بر آب شد ، قصر اميدم طعمه ي گرداب شد بي تو از لطف خدا هم بي نصيبم ای خدا! دستم نمي گيري چرا؟ ای خدادستم نگيري غرق خواهم شد خودت هم شاهدي مرحمت كن بي طبيبم ، ای خدا! دستم نمي گيري چرا؟
سلام به همه دوستای خوب و مهربون خودم... یه مزده به همه شما ها با اجازه همگی دارم میرم حج دانشجویی اومدم تا از همتون حلالیت بطلبم نمیدونید چه لحظه ایه که قدم به خاک پاک مکه و مدینه میذارین......قبرستان بقیع... مسجد الرسول ... راستی اونجا هم تنهاتون نمیذارم به من سر بزنید تا من نخوام خودم بیام . همتون رو هم دعا میکنم. +نوشته شده درجمعه چهارم مرداد 1387ساعت 18:17 توسط بازیچه |
در گیر و دار رفتنت ، در خود شکستم بی صدا با تو غریبه نیستم ، ای ناجی درد آشنا چون کوه مغروری هنوز ، با این همه در به دری در کوله بار غربتت ، قلب مرا هم می بری
تو این شب گریه های تلخ ، اسیر بغض و اندوهم تو که نیستی نمی تونم ، بزارم چشمامُ رو هم
* و كجاست آن صداي عاشق كه هر چهارشنبه ساعت 9 شب خانه ي سبزمان را ميخواند .. كجاست آن لحن خسته ي معجز ... نه دلم نميخواهد سكوت را بشنوم .. اين سكوت غمگين است .. دلم مي خواهد به يادت زمان را فرياد بزنم .. همين زمان بي تكرار بي رحم را ...
هنوز رفتنت را باور نکرده اند
وقتی بابک بیات رفت با خودم گفتم خدایش بیامرزد !! حیف شد ... وقتی قیصر امین پور رفت گفتم : این نیز بگذرد ، روحش شاد ... اما وقتی تو می روی دلم می شکند ، آینه ها را یکی یکی مرور میکنم ، شاید هنوز اشک های خودم را هم باور نکرده ام ... چقدر سکوت این چهار دیواری غم دارد ، چقدر غم دارد ... چقدر غم دارد !!! خدا حافظ نه ، تو همیشه اینجایی ، نگاه کن همین جا ، همین جای دنج و ماندگار قلبم +نوشته شده دریکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 2:40 توسط بازیچه |
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
من خواهم مرد ![]()
+نوشته شده درچهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:18 توسط بازیچه | دقت کردین ملت ایران تو چند دهه ی اخیر چقدر به تظاهر روی آوردن
و به این کار عادت کردن؟ شایدم به دلیل بعضی مسائل عادت داده شدن.
مثال های زیادی میشه زد
*دانشجویی که اصلا تو باغ بسیج نیست ٬ برای راحتتر شدن سربازی و همچنین کسب سهمیه در کنکور ارشد و رسیدن به شغل خوب وارد بسیج میشه
*نماینده ای که به بعضی چیزا اعتقاد نداره باید تضمین بده که به ولایت فقیه التزام داره +نوشته شده درسه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 18:35 توسط بازیچه | روز مادر
مادر مثل دریای بی کران © هر چی درده می ریزه تو خودش تا یه وقت دل کوچیک تو نشکنه © مادر تویی جون پناه من و برای اطلاع بیشتر به ترانه لیلا مراجعه کنید © یاری بی کلک © عشق پدر © امید زندگی © یارو یاور همیشگی فرزند © +نوشته شده دریکشنبه دوم تیر 1387ساعت 14:1 توسط بازیچه | +نوشته شده درسه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 17:21 توسط بازیچه | |
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم...... پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين خرداد 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 پيوندها طراح قالب |